پرنده مهاجر

 

 

دنیا که آفریده شد، زنجیر نداشت

خدا دنیا را بدون زنجیر آفرید

آدم زنجیر را ساخت

شیطان کمکش کرد

دل زنجیر شد

دنیا زنجیر شد

و انسانها...

دیوانه زنجیری...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٤ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

آیین عشق ‌بازی دنیا عوض شده‌ست
یوسف عوض شده‌ست، زلیخا عوض شده‌ست

سر همچنان به سجده فرو برده‌ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ست

خو کُن به قایقت که به ساحل نمی‌رسیم
خو کُن که جای ساحل و دریا عوض شده‌ست

آن با‌وفا کبوتر جلدی که پَر کشید
اکنون به خانه آمده، اما عوض شده‌ست

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده‌ست

 فاضل نظری

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۳٠ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

باز هم عروس فصل‌ها

زمستان

از راه رسید

با همان دامن سپید خود که روی فرش زمین گسترده است

با سوز و سرمایی که به خواب رفته‌ها را خواب زده می‌کند

لذت تنفس هوای سرد

جای دادن آن در تک تک سلولهای بدنم

قدم زدن روی بلورهای برف

صدای آب شدن آن زیر پاهایم

ببار ای برف

که آسمان شهرم عجیب تشنه باریدن توست

ببار که مردم شهرم برای دیدنت لحظه‌شماری می‌کنند

ببار که سپیدی تنت، سیاهی‌ها را بپوشاند

ببار که مرهمی باشی بر تن خسته این شهر

ببار که شادی را به دلهایمان هدیه کنی...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

 

خداوندا

به رسم آن پرستوهای باران‌خورده تابیکران در کوچ

مرا هم مست باران کن

مرا هم روشنایی بخش

الهی

چون اقاقیهای بی‌تاب شب باران

مرا بی‌تاب خود گردان

الهی

چون شب باران که می‌شوید پر مرغان عاشق را

بشوی از دل

بشوی از دیده، از پندار، از گفتار، از کردار

تمام آنچه نازیباست...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/٢٠ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

سید حمیدرضا برقعی

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢۸ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

 

به یاد روزهای باهم بودنمان...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٩ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

ورق کوچکی برداشتم

تا آنچه را که در دل دارم کوچک بنویسم


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٩ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |


آخرين مطالب
» زنجیر دنیا...
» آیین عشق‌بازی ...
» لبخند بزن، لبخند تو زیباست...
» باز هم عروس فصل‌ها...
» خداوندا...
» باز این چه شورش است که در جان واژه هاست...
» روزهای با هم بودن...
» طعم زندگی...
» زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک...
» آن 175 نفر...

Design By : RoozGozar.com