پرنده مهاجر

فصل امتحاناته، منم داشتم درس میخوندم یهو خواهرم صدام کرد و گفت این نامه رو بخون، منم گرفتم خوندمش دیدم نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدینه، خیلی خوشم اومد یه جورایی مناسب حال و هوای امروز ماست گذاشتم تا اگر دوست داشتین شما هم بخونید...

اگه دوست داشتید بخونید لطفا به ادامه مطلب برید....

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

کاروان می آید از شهر دمشق

 

 برسرِ خاکِ شهِ سلطان عشق

 

کاروان با خود رباب آورده است

 

  بهر اصغر شیر وآب آورده است

 

کاروان آمد ولی اکبرنداشت

 

 ام لیلا شبه پیغمبر نداشت

 

کاروان آمد ولی شاهی نبود

 

بربنی هاشم دگر ماهی نبود ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |


آخرين مطالب
» زنجیر دنیا...
» آیین عشق‌بازی ...
» لبخند بزن، لبخند تو زیباست...
» باز هم عروس فصل‌ها...
» خداوندا...
» باز این چه شورش است که در جان واژه هاست...
» روزهای با هم بودن...
» طعم زندگی...
» زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک...
» آن 175 نفر...

Design By : RoozGozar.com