پرنده مهاجر

 

 

به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی است

این غزل های زلالی که ز من می شنوی
چشمه ی جاری اندوه دلی دریایی است

 چند وقت است که بازیچه ی مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیایی است

دل به دریا زده ام تا باز آغاز کنم
ماجرایی که سرانجامش یک رسوایی است

امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن
حق به دست دل من؟ عقل؟ و یا زیبایی است؟

دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه ی من بالایی است

این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
روح من تشنه ی یک زمزمه ی نیمایی است
 
بهروز یاسمی
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ اند و من آیینه با خود میبرم

بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می بارد، فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است

 

فاضل نظری

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |

 

 

این  روزها خیلی دلم گرفته است

گرفته ام از نگاه تلخ انسانها

از حس های پوچ و توخالی

گاهی به این می اندیشم که من، آیا این منم؟

من همانی هستم که بودم؟

روزها می گذرند...

یک سال دیگر هم رو به اتمام است

این لحظه ها را چه کردم؟

تمام شدند و من هرروز دویدم تا به فردا برسم

پس کی زندگی کردم؟

زندگی این روزها، نه ....... این سالها

روی خوشی به من نشان نداده

صــــــــــــبـــــــــــر

تـــــــــــــــحـــــــــــــــمــــــــــــــــل

به امید فرداهای بهتر

آینده ای روشن تر

کجایند این روزگاران خوش؟

شما میدانید؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |


آخرين مطالب
» زنجیر دنیا...
» آیین عشق‌بازی ...
» لبخند بزن، لبخند تو زیباست...
» باز هم عروس فصل‌ها...
» خداوندا...
» باز این چه شورش است که در جان واژه هاست...
» روزهای با هم بودن...
» طعم زندگی...
» زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک...
» آن 175 نفر...

Design By : RoozGozar.com