پرنده مهاجر

 

 

این  روزها خیلی دلم گرفته است

گرفته ام از نگاه تلخ انسانها

از حس های پوچ و توخالی

گاهی به این می اندیشم که من، آیا این منم؟

من همانی هستم که بودم؟

روزها می گذرند...

یک سال دیگر هم رو به اتمام است

این لحظه ها را چه کردم؟

تمام شدند و من هرروز دویدم تا به فردا برسم

پس کی زندگی کردم؟

زندگی این روزها، نه ....... این سالها

روی خوشی به من نشان نداده

صــــــــــــبـــــــــــر

تـــــــــــــــحـــــــــــــــمــــــــــــــــل

به امید فرداهای بهتر

آینده ای روشن تر

کجایند این روزگاران خوش؟

شما میدانید؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |


آخرين مطالب
» زنجیر دنیا...
» آیین عشق‌بازی ...
» لبخند بزن، لبخند تو زیباست...
» باز هم عروس فصل‌ها...
» خداوندا...
» باز این چه شورش است که در جان واژه هاست...
» روزهای با هم بودن...
» طعم زندگی...
» زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک...
» آن 175 نفر...

Design By : RoozGozar.com