پرنده مهاجر

 

 

باران است دیگر، قانون ندارد. هروقت که خواست می‌بارد. چقدر خوب است این رهایی،‌ چقدر خوب است این بـــــــــــاران رهـــــــــــــــایــــــــی که در هیچ قیدی نیست.

 


 

انگار امروز آسمان دل پُری دارد

هی می بارد

آرام و شمرده

آسمان را ببین

این وسعت بی انتها

ابر می‌شود

ابرها می‌روند و باز برمی‌گردند

انگار دلتنگ زمین اند

اما زمین

آدمهای روی زمین

انگار در زمینی بودن خود غرق شدند

منتظرش نمی‌مانند

از او استقبال نمی‌کنند

چقدر یکرنگ است این باران

برایش فرقی نمی‌کند

کجا یا بر سر چه کسی فرود می‌آید

حتی زمانی که می‌بیند مردم از آن فرار
می‌کنند

باز هم می‌بارد

انگار خسته نمی‌شود

از این آدمهایی که از بوی نم خاک فرار
می‌کنند

هی باران!  با توأم

ببار

ببار و این غبار زمینی بودن را از روحم
بشوی

میخواهم سبک شوم

اوج بگیرم

با تو همراه شوم

و سفر کنم

یکرنگ شوم

میخواهم مهاجر شوم

یک پرنده مهاجر واقعی

دل بکنم از این زمین و آدمهایش

در هوای نفس تو نفس بکشم

باران، صدایم را می‌شنوی

من اینجا هستم

بالهایم را باز کنم؟

 

پرنده مهاجر

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٠ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |


آخرين مطالب
» زنجیر دنیا...
» آیین عشق‌بازی ...
» لبخند بزن، لبخند تو زیباست...
» باز هم عروس فصل‌ها...
» خداوندا...
» باز این چه شورش است که در جان واژه هاست...
» روزهای با هم بودن...
» طعم زندگی...
» زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک...
» آن 175 نفر...

Design By : RoozGozar.com