پرنده مهاجر

 

 


سایه ام را دنبال کردم

شاید به خودم برسم

غافل ازینکه سایه ام هم

این روزها از من فراری است

قرار بود پر بکشم

نه یکبار بلکه چند بار

پرهایم را چیدند و

دوباره به زمین پرتم کردند

انگار تقدیر من و زمین را با هم گره
زدند

شاید این قلمی که اینگونه مینگارد کمی
تلخ باشد

شیرینی اش را از دل آسمانی خودت بگیر

دنیا، زمین، این روزها خیلی پیچیده
شدند

پیچیده، تلخ، به طعم حقیقت رسیده اند

این روزها خدا زیاد گوشم را می پیچد

رسیده ام به جایی که می گویم

خدایا،‌ حالا شاید من از سر جوانی چیزی
خواستم

هرچیزی را که به بچه نباید داد

این دنیا هم ارزانی دلهای دنیایی

من و تو که دنیایی نیستیم

ما از اهالی آسمانیم

چندروز برای ییلاق به زمین کوچیده ایم

دوباره باید کوچ کنیم

اما جمع کردن این بار و بنه کمی سخت
است

با توأم ای دوست

کمکم می کنی؟

 

پرنده مهاجر

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |


آخرين مطالب
» زنجیر دنیا...
» آیین عشق‌بازی ...
» لبخند بزن، لبخند تو زیباست...
» باز هم عروس فصل‌ها...
» خداوندا...
» باز این چه شورش است که در جان واژه هاست...
» روزهای با هم بودن...
» طعم زندگی...
» زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک...
» آن 175 نفر...

Design By : RoozGozar.com