پرنده مهاجر

 

 

گاهی آدم اوج زندگی رو در یک نقطه کوچک میتونه ببینه...



یه روز چندتا دونه نارنج که شاید زباله محسوب میشد، رفت تو دل خاک اون موقع چیزی نبود، فقط چندتا دونه بود، فشار خاک و تحمل کرد، کم کم ریشه داد، بعد انقدر قدرت پیدا کرد که با فشار، خاک و جابه جا کرد و سر از اون بیرون آورد، قامت خمیده شو راست کرد، حالا هرروز داره قد میکشه. و من شاهد تک تک این مراحل بودم.

تولدت مبارک جوانه کوچولو

خوب مگه معجزه چیه، همیناس دیگه، اینکه یه دونه انقدر قدرت پیدا کنه که پوسته ضخیم روشو بشکافه، ریشه هاشو تو خاک محکم کنه، جوونه بده، و هرروز رشدش بیشتر بشه.

یعنی آدما به اندازه اون دونه هم قدرت ندارن، نمیتونن پاشونو محکم کنن و قد بکشن، یعنی نمیتونن رشد کنن و قدرتشون از شرایط حاکم بهشون بیشتر بشه، چرا میتونن، فقط کافیه اون قدرت خاصو تو وجودمون پیدا کنیم...

 


 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٠ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط پرنده مهاجر نظرات () |


آخرين مطالب
» زنجیر دنیا...
» آیین عشق‌بازی ...
» لبخند بزن، لبخند تو زیباست...
» باز هم عروس فصل‌ها...
» خداوندا...
» باز این چه شورش است که در جان واژه هاست...
» روزهای با هم بودن...
» طعم زندگی...
» زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک...
» آن 175 نفر...

Design By : RoozGozar.com