طعم یک روز زندگی

به امامزاده هاشم (ع) رسیدیم، همونجایی که خیلیا ازش خاطره دارن. ساعت تقریبا 8 صبح بود. از ماشین که پیاده شدیم احساس کردم تک تک سلولهام داره از سرما می لرزه، تازه بدترش این بود که تو اون باد و سرمای غافلگیرکننده باید از روی پل عابر پیاده هم عبور می کردی، بالای پل که انگار باد میخواست آدمو از جا بِکَنه. بدو بدو رفتم داخل امامزاده یه کم آروم شدم. زیارت مختصری کردیم و برگشتیم سمت ماشین. سرمای دلچسبی بود اونم سی ام مرداد تو اون گرمای طاقت فرسای شهر...

چندکیلومتری رفتیم جلو هنوز خنکای هوای کوهستان حس می شد. رسیدیم به سفیدرود، رودی که در یک لحظه خاطرات شیرین کودکی رو جلوی چشمم آورد. حس
عجیبی داشتم از یه طرف دوست داشتم هنوز کودک بودم می دویدم وسط آب و بازی می کردم از طرفی ام خوشحال بودم بعد از چندین سال هنوز اونجا بود، سالم و تا حدودی پاکیزه و من هنوزم میتونم ازش لذت ببرم. یه جای دنج کنار رود پیدا کردیم نشستیم، مادرم بساط صبحونه رو حاضر می کرد منم مشغول عکاسی شدم. اصلا نمی شد اونهمه زیبایی رو به تصویر کشید. پرواز دسته جمعی پرنده ها که با هم از لا به لای شاخه های درخت بیرون می اومدن و چرخی می زدنو دوباره با هم به سمت در خت میرن. بوته های سبز و گردی که روی کوه سبز شده بود و مادرم می گفت ازش کتیرا میگیرن و از همه زیباتر صدای آرامش بخش خروش آب، آب خنک سفیدرود.

دوباره راه افتادیم کمی جلوتر کوهها پوشیده شدن از درخت، منظره بی نظیری شکل گرفته بود هرلحظه هم زیباتر می شد دیگه کم کم کوه اصلا پیدا نبود و فقط انبوه  درختان بود که به چشم می خورد هوا کم کم شرجی می شد. بوی نم هوا هم لذت خاصی داشت. دیگه داشتیم به مقصد نزدیک می شدیم از جاده ای که دل جنگل و می
شکافت عبور کردیم و به امامزاده عبدالله (ع) رسیدیم. البته با اون چیزی که تصور می
کردم خیلی تفاوت داشت ولی صفای خاص خودشو داشت.

دیگه به ظهر نزدیک می شدیم گرمای هوا کلافه کننده بود، نفس کشیدن توی اون هوای شرجی هم دیگه واقعاً سخت شده بود. میخواستیم ناهارو اونجا باشیم ولی گرمای هوا اجازه نداد. به سمت تهران راه افتادیم. رسیدیم جنگل میرزا کوچک خان. ماشینو پارک کردیم، دنبال یه جای دنج برای ناهار می گشتیم. یه راه شیبدار از لابه لای درختا پیدا کردیم رفتیم بالا یه کم سخت بود ولی در عوض یه جا پیدا کردیم که هیچ کس نبود و فقط و فقط درختان زیبا بودند. من دوباره رفتم سراغ عکاسی. رطوبت هوا به قدری زیاد بود که حتی سنگهای روی زمین هم خزه بسته بودند. پیش روی ما یک کوه قرار داشت، ازش رفتیم بالا هرلحظه به زیبایی و بکارت طبیعت افزوده می شد. به جایی رسیدیم که دیگه نمی تونستی جلوی پاهاتو ببینی و فقط انبوه درختان پیدا بود، از سرشاخه ها معلوم بود که یه دره جلومونه ولی چیزی پیدا نبود. ترجیح دادیم دیگه بالاتر نریم. همونجا موندیم و چندتا عکس از اون فضای زیبا انداختم
هرچند که باز هم نمی تونستم اونهمه زیبایی رو در یک قاب دوربین جا بدم.

باز هم راه افتادیم هنوز از جنگل خارج نشده بودیم که تراکم ترافیک غافلگیرمون کرد، حالا دیگه ماشین ها حرکت لاک پشتی داشتن، اما هیچ کس از این ترافیک ناراحت نبود چون انقدر زیبایی اونجا بود که این ترافیک موجب شد بیشتر از فضای طبیعت لذت ببریم. جلومون یه ماشینی بود که سرنشینانش چند جوانک خیلی شاد بودن، صدای ضبط رو زیاد کرده بودند و مشغول رقص و شادی بودن، گاهی از ماشین پیاده می شدن و بین تراکم ترافیک نمایش می دادن گاهی هم داخل ماشین اما من انقدر سرخوش انرژی بودم که از طبیعت گرفتم که اجازه نمی دادم ناراحت کم خردی بقیه بشم.

بالاخره بعد از چند ساعت عبور از ترافیک دوباره به امامزاده هاشم (ع) رسیدیم. ساعت 4 عصر بود و دیگه از اون سرمای صبح خبری نبود.

من اون روز تصمیم گرفته بودم زندگی کنم شاد و خوشحال و اجازه ندم چیزی این حال خوب منو تغییر بده ولی چیزایی تو زندگی هستن که از قدرت اختیار آدمی خارجه و تمام احوالات انسان رو تحت تأثیر قرار میده. اما چیزی که من اون روز خوب فهمیدم این بودکه آدم اراده به انجام کاری کنه می تونه انجامش بده حتی میتونه از وقایع اطرافش طوری برداشت کنه که به نفع شرایط خودش ازشون بهره ببره (البته منظورم سودجویی نیست) یا سعی کنه حال بقیه رو هم مثل خودش خوب کنه تا کمتر امواج منفی از اونا دریافت کنه.

در هر صورت به این نتیجه رسیدم که ما اگر بخواهیم می توانیم........

/ 23 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لبیک

سلام و سپاس از خاطره زيباتون بله درست ميفرماييد نوع نگاه ما به زندگي و رفتار ماست كه زندگي رو ميسازه، يادمون باشه ما اومديم زندگي كنيم نه مردگي و نيز اومديم زندگي كنيم تا قيمت پيدا كنيم نه به هر قيمتي زندگي كنيم موفق باشيد[گل]

نداا

زندگی وارونه می چرخد انگار ! و مرا نه گذر ِ ستاره ای آرامش می بخشد نه بوی عاطفه ای که از خاک ِ نمناک ِ دستی بر می خیزد !

نداا

من دوباره اومددددددددددددددددددم[هورا]

نداا

آهسته گفت خدا نگهدارت و در را بست و رفت ، آدمها چه راحت مسئولیت خود را به گردن “خدا” می اندازند

نویدی

كسى همين طور كه نماز مى‏خواند با ريش خود بازى مى‏كرد. امام قدرى به او نگريست و گفت: او اگر حضور قلب داشت چنين نمى‏كرد. اما گاهى ما در نماز همه‏ كارهايمان را انجام مى‏دهيم و ما فراموش مى‏كنيم در حضور خداهستيم. ما اگر در جلوى دوربين عكاسى باشيم فراموش نمى‏كنيم. قرآن مى‏فرمايد: «أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآن» (نساء/ 82) قرآن مى‏فرمايد: با تدبر قرآن بخوان و نمى‏گويد: چقدر بخوان. حضرت فرمود: من مى‏توانم در يك روز تمام قرآن را بخوانم، ولى اين كار را نمى‏كنم. چون مى‏خواهم فكر كنم و وقتى به آيات بهشت رسيدم بگويم: خدايا به من لطف كن و وقتى به آيات جهنم رسيدم بگويم: خدايا مرا ببخش و... پس چقدر خواندن مهم نيست. پاینده و پیروز باشید.

نداا

چرا اپ نمیکنی دوست خوووووووبم؟

سجاد

سلام... واقعا در اين هواي دل انگيز كه شما وصفش كرديد و امام زاده زندگي كردن معناي ديگري دارد هواي سرد كه صورت را خراش مي دهد ولي الطاف معنوي امام زاده دل را جلا مي دهد و او را نوازش مي كند و انسان از اين گونه طبيعت سبز و لذت بخش لذت مي برد در اين لحظات است كه ذكر الحمد لله رب العالمين دل را نيز ملكوتي مي كند ...در اين امام زاده ما را هم دعا كنيد [گل][گل][گل]

مسیر سبز

یادمان باشد تا هستیم به یاد هم باشیم موقع رفتن فریاد صدایی ندارد...

مسیر سبز

دیگه دیر به دیر سر میزنی بهم[نگران] فقطم یه نظر گذاشتی برام[عصبانی][نیشخند]. خجالت داره[قهر][لبخند] دلت بیاد وقتی میای حداقل حداقل 2تا نظر بذار[نیشخند] خوشحالمون کن[نیشخند]. یه کمم زودتر آپ کن. از من یاد نگیر[نیشخند]

مسیر سبز

سبدی هست در اندیشه من؛ که پر از گل بدهم هدیه به تو؛ غافل از اینکه تو خود ناب تری؛ یک جهان گل بخورد غبطه به تو... [گل][گل]