طعم زندگی...

آسمان آبی است

هوا آفتابی، روزهای گرم تابستان

روزها مثل هم

بچه ها در کوچه بازی می کنند

فریاد می کشند

غرق در دنیای واقعی هستم

و دنیای مجازی پیش رویم

اما انگار اینجا هیچ چیز عادی نیست

خودم می توانم سنگی بر مسیر زندگی کسی نیندازم

اما با این سنگهای ریخته شده در مسیر چه کنم؟!!!

قدم می زنم

پیش می روم

اما انگار سنگها بزرگتر می شوند

حالا چیزی روبرویم است

که گذشتن از آن بسیار دشوار است

اما باید بگذرم

نگاهم به آسمان است

و تلاش می کنم

تا آن زمان که دنیا را خجالت زده کنم...

 

دختری می خندد

قاصدک می میرد

و زمان تخم خجالت به زمین می پاشد

دخترک با همه هستی به زمان می خندد

/ 2 نظر / 13 بازدید
متین

سلام وبلاگتون عاليه فقط يه مشکلي که داره يکم سنگينه يعني دير باز ميشه در کل خوب بود _ حتما يه سر به ما بزنيد که خيلي خوشحال ميشيم[گل]

بهار

زیبابود...ممنون[گل][گل]