گاهی باید رفت...

با آدمها که باشی

خیال میکنی همراه داری

و ازین حقیقت که در آخر فقط خودت هستی

تنهای تنها

غافل میشوی

گاهی باید رفت...

تا بشنوی صدای فاصله ها را

فاصله هایی که در بودنت

حتی اگر فریاد هم بزنن باز هم نمیشنوی

گاهی باید رفت...

و به قلم اجازه بدهی که به جای تو حرف بزند

که به جای تو فریاد بزند

حتی اگر بدانی که قلم هم نمیتواند ناگفته ها را بگوید

حتی اگر بدانی که هیچ گوشی برای شنیدن وجود ندارد

گاهی باید رفت...

برای همیشه

از جایی

چون حضورت بی رنگ شده

گاهی باید بروی تا خودت را پیدا کنی

تا بفهمی چقدر به خودت شبیهی

و چقدر از خودت فاصله گرفته ای

گاهی باید رفت...

  

/ 12 نظر / 141 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیر سبز

نعمت های آسمان همیشه برف و باران و نور نیستند، گاهی خداوند دوستانی را بر ما نازل می کند از جنس آسمان، به زلالی باران، به سفید برف و روشنایی نور، شکر میکنم داشتنت را.

1234567890

.........

مشکات

روزها گذشت و گنجشك، با خدا هيچ نگفت؛ فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين‌گونه مى‌گفت: «مى‌آيد، من تنها گوشى هستم كه قصّه‌هايش را مى‌شنود و يگانه قلبى كه دردهايش را در خود نگه مى‌دارد.» و سرانجام گنجشك روى شاخه‌اى از درختان دنيا نشست، فرشتگان، چشم به لب‌هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود، با من بگو از آنچه سنگينى سينه توست. گنجشك گفت: «لانه كوچكى داشتم، آرامگاه خستگى‌هايم بود، و سرپناه بى‌كسيم، تو همان را از من گرفتى! اين طوفان بى‌موقع چه بود؟ چه مى‌خواستى از لانه محقّرم، كجاى دنيا را گرفته بود؟» و سنگينى بُغضى را بر كلامش بست، سكوتى در عرش، طنين‌انداز شد، فرشتگان، همه سر به زير انداختند! خدا گفت: «مارى بر راه لانه‌ات بود، خواب بودى، باد را گفتيم تا لانه‌ات را واژگون كند، آنگاه تو از كمين مار پر گشودى.» و گنجشك در خدايى خدا مانده بود. خدا گفت: «و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبّتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنى‌ام برخاستى.» اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود، ناگهان چون در درونش فرو ريخت، هاى‌هاى گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد. آيا به

مسیر سبز

دلم تنگ شد. اومدم ی سلامی بگم و برم.[لبخند] همین[خنثی] [ماچ][بغل][شوخی]

کاکتوس

این روزها قلم و کاغذ نیز هم حال مرا نمی فهمند . . . . گاهی باید رفت .اما غافل از اینیم که گاهی خودمون طاقت رفتن نداریم . خودمون اسیر شدیم .نه کسایی که کنارمون هستن .خودمون خودمون رو فراموش کردیم و چون می ترسیم که پیدا نشیم نمی ریم . اما گاهی تنهایی سکوت باعث میشه بفهمی که چقدر مهمی چه قدر هم اشتباه می کردی که فکر میکردی برای یه عده مهمی .اونوقت راحت می تونی فاصله بگیری

الف ب

من از رفتن می هراسم می دانم می دانم که تا ناکجا هم که روم هیچ چشمی منتظرم نخواهد بود (الف ب)

...

سلام مدت هاست که به وبتون سر زده یه سری میزنیم[لبخند] گوشه گوشه این وب، حرف های تازه ای برای گفتن دارن که هیچ وقت تازگی خودشون به روزمرگی ها نمیدن و همچنان تازه اند مثل یه چشمه خنک و زلال که هر وقت از اون گذر میکنی تازه میشی مثل نوشیدن آب تو اوج گرمای تابستون برخی ها آدم ها هستن که این مدلین [لبخند]

...

سپاسگزارم.... همین... گاهی همین که دلت شاد میشود و بر لب هایت لبخند... حال عجیبی داری... اما لب هایت ترک نمیگوید لبخند را حرفی نداری اما رضا هستی حال من اینگونه است [گل] ممنون برای توجه تون و بودن[گل][لبخند]

...

ممنونم[لبخند][گل]

اسماعیل

بسیار عالی بود