...

 

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دلسنگ اند و من آیینه با خود میبرم

بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال است می بارد، فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم

سفره ات را جمع کن ای عشق، مهمانی بس است

 

فاضل نظری

 

/ 2 نظر / 32 بازدید
مسیر سبز

خلق دلسنگ اند و من آیینه با خود میبرم... بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم.. خیلی شعر قشنگی بود. خیلی

مسیر سبز

گر سر برود ز سر هوایت نرود... تاثیر طلسم چشم هایت نرود... فرشی زدل شکسته انداخته ایم... آهسته بیا شیشه به پایت نرود...